مدیامدیا، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 28 روز سن دارد

مدیا

به وبلاگ من خوش امدید

مدیا چهارسال و ده ماه داره

سلام به همگی  خیلی وقته دیگه به این وبلاگ سر نزده بودیم تا اینکه مدیا  ساعتیک شب گفت خوابم نمیاد باهم داشتیم تو نت میگشتیم یادمون افتاد وبلاگ نی نی    مدیا کلی ذوق کرد عکسا خودش دید و کاراهایش کوچیکشون براش خوندم  الان ساعت نزدیک د و شبه میخاد بخابه ان شالله  انشالله دوباره شروع کنم و وبلاگ دخترکم پر کنم از خاطرات شیرین 
25 ارديبهشت 1396

ما دوباره اومدیم

سلام به همه ما یه مدتی تقریبا سه ماه ونیم به وبلاگ نیومدیم اخه این وروجک ما لپ تاپ خراب کرده بود تازه چند روزه اوردیمش  تو این مدت مدیا خیلی چیزا جدید یاد گرفته وواسه خودش خانمی شده دندون در اورده ودهنش تقریبا پر از دندون وحرف زدن جمله کوتاه میگه وهمش میپرسه مامان مبین(پسر دایی)وتوان مدت رفتیم باغ بابابزرگ که پر شده از سبزی وگردش زیادی رفته که عکسا براتون میزارم اینجا رفتیم اب بید واسه این شلوار پیشبندی مامان براش بافته و................ واین زمین خوردن مدیا ما مصدوم شدنش   واینم کلماتی که دخترما میگه سلام :تلام باشه:باسه پتو:اتو بابا بزرگ:بزرگ خواب:لالا پفک:پپک بیس...
7 اسفند 1392

محرم92

دارد ساز غمناک ترین مرثیه ی جهان کوک می شود علی لای لای.............   امروز مدیا در  راه  رفتن به مراسم شیرخوارگان علی اصغر       محمدرضا با مامانش اومده بود ولی نذاشت ازش عکس بگیرم   ...
20 آبان 1392

بعد از یکماه غیبت دوباره اومدیم

امروز 11 آبان همه ابری ویک باد خیلی خنک میاد ما بعد یکماه تصمیم گرفتیم بیایم شیطونی این خانوم کوچولومو براتون بگیم بله اینجا اتاق مامان وباباست که مدیا تمام کشوها تخلیه شده در عرض چند ثانیه مدیا هر روز که از خواب بیدار میشه  برا خودش بازی میکنه وتو خونه میگرده ومیاد مامان صدا میزنه وتا میشینم پیشش بوسم میکنه وای که چقدر شیرینه بوسه هاش هفته قبل عروسی دختر عمه مدیا بود چون مدیا مریض بودگذاشتمش پیششه مامانم وزن دایی وبعد شام اومدم بردیمش تالار اونجا آروم نبود  ونگذاشت عکس ازش بگیرم ووقتی سوار ماشین شدیم رفتیم دنبال ماشین عروس کلی داد میزد ودستمالی که دستش بود تکون میداد یه شبم رفته بود عروسی فامیلا عمه فریبا که آسنا...
11 آبان 1392

پاییز 92

دخترکم  هر روز که میگذره برای من عزیزتر میشی ومن  به تو وابسته تر میشم   پاییز شروع شد وتو با شروع مهر ماه  راه رفتن بدون کمک یاد گرفتی و همه روز توخونه میگردی   دندون هشتم دیگه دراومده تقریبا   وحالا چند شب بیقراری میکنی وتوخواب  گریه میکنی  انگاری بازم دندون توراه داری     الان یه ربه ساعت خوابیدی  وبا گریه بیدار شدی ----- بابا از بس خسته بود جلو تی وی خوابیده بود که باصدای گریه هات بیدار شد --بغلت کرد بردت تو خونه  بابابزرگ   امروز عمه کوچیکه  با عمو علیرضا وننه جون رفت که بره دانشگاه نجف اباد اخه ارشد قبول شده  وتو تا دیدی سوار ما...
8 مهر 1392

پایان 14 ماهگی ودندون هفتم

وروجک مامان این روزا خیلی شیطون شدی  واز سوکله ما بالا میری نمیدونی این همه انرژی از کجا میاری همش در حال خرابکاری هستی و هرروز یه کار جدید یاد میگیری همش میگردی توخونه با خودت میخونی      تاب تاب اتاتی ولی چیکار کنیم هنوز نمیتونی خودت تنهایی راه بری  ولی فکر کنم تاچند روز دیگه مستقل بشی هر کاری که دوست نداری انجام بدی  میگی نهههههههههههههه   و روز 25  دندون هفتم دراومد  با کلی  بیقراری وگریه     هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  وگلم بعد اون روز که بردیمت پیش دکتر مهربانی   چشمت نزنم تقریبا یه کیلویی اضاف کردی انشال...
27 شهريور 1392

دوران بعد از بیماری

دخترکم بعد از بیماری کلی ضعیف شد  تقریبا نزدیک به یک کیلو لاغرتر شده  بود من وبابا کلی ناراحت بودیم آخه مدیا خودش بچه تپلی نبود وبا این مریضی وضعیت بدتر شده بود وتصمیم گرفتیم ببریمش پیش دکتر مهربانی که کلی تعریف شون رو شنیده بودیم الان دو روز که داریم بهش دارویی تقویتی میدیم اسمشون feroglobin osteocare zavitrol  0.25 trustorix  با این داروها کلی اشتهات باز شده وغذا میخوری  کاش یه خورده تپلی شی
16 شهريور 1392

مهمان ناخوانده (ویروس)

وایییییییییییییییی چی بگم از اون روزا سختی که گذشت یکشنبه صبح ساعت شش مدیا با گریه از خواب بیدار شد  بعد من رفتم بغلش کردم دیدم حالش خوب نیست یهو تو بغلم ببخشید استفراغ کرد نمیدونستم چیکارش کنم اونم فقط گریه میکرد  وخودش سیخ میکرد بردیمش یه اب به سر وصورتش زدم تو بغلم آروم آروم تکون دادم تا خوابش برد وفکر میکردم  خوب شده که یه دفعه دیگه ساعت 8 بازم با گریه وزاری بیدار شد دوباره همونجوری...................... منم زنگ زدم به بابا گفتم حالش خوب نیست بردمش پیش ننه  تا بابا اومد زنگ زدیم به دکتر گفتن دکتر کار داره زودتر از همیشه میره  مجبور شدیم بردیمش پیش دکتر عمومی که یه سری دارو داد گفت چیزیش  نیست مدیا ...
31 مرداد 1392

تولد یکسالی با یک ماه تاخیر

سلام به همگی خبرخبر  دیشب تولد یکسالی مدیا جون گرفتیم البته با یه ماه تاخیر که دلیلشو قبلا بهتون گفتم با اینکه کلی خسته شدیم ولی می ارزید مدیا انقدر خوش بود که جای همتون خالی مامانی سلیقه به خرج داده خودش تمام تزیینات و خوراکی ها اماده کرده ولی اینم بگم که عمه وخاله وبابا کمک کردن که دستشون درد نکنه   حالا ژله اکواریمی که خورده ماهی هاش زیاده! و اینم سیب زمینی سرخ شده  اینک خرما ست که زدیمشون تو شکلات و ترافل وحالا نوبت تزیینات  اینجا مدیا در حالا کشیدن بادکنکا     اینک کل تزیینات البته ببخشید کجه !  مدیا  کلی هنرنمایی کرد رقصید وجیغ وداد کرد ای...
27 مرداد 1392

فرشته زندگی ام

همه جا صدای قلب تورا می شنوم همین جا....... در اغوش خودم... هیس هیس نفس هایت طعم ارامش جویباران موسیقی ست! . . . د نیا ساکت باش! دختر بابا خوابیده است! ...
24 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مدیا می باشد